تبليغاتX
.::عشق رویایی یاسی و ایمانش::.

شمع نیمه سوز


ای که بی تو خودمو...تک و تنها میبینم

به یاد آور

 

«عیدت مبارک گل یاسم»

 

 

 

این روزهای تکراری و این زندگی فلاکت باراین شب های تکراری و بدون همدم را با یاد تو و حظور ستاره آسمانم و آن ستاره کوچولو میگذرونم.

راستی که چه تکراریه دنیا..... من با این روزها و شب های بی پایان و دیوهای انتظار و تنهایی دست و پنجه نرم می کنم و از تو هیچ خبری ندارم...... تنها آرزویم باران است وتو.....گل یاس نازنینم

باران

باران

گاهی که پای صحبته  دلم می شینم بهش می گم یعنی رفت؟ و دلم جواب منو با سکوت میدهد. ....سکوتی که اصلاً دوسش ندارم......سکوت را دوست ندارم، شاید چون از سکوت می ترسم.

شاید چون سکوت مرا یاد انتظار می ندازه. ..... یاد این می ندازه که همه روزی میره و تنهایت می گذارند و آن کسی که دوستش داری از همه زود تر میره...... مگه لیلی و مجنون نبودند؟ مگه شیرین و فرهاد نبودند؟ خوبه خودم میگم بودند. دیگه نیستند. این رسم زندگیه..... .نمی دونم واقعاً نمی دونم چی بنویسم و نمی دونم الان چی دارم مینویسم.

این بار واقعاً نمی دانم. ولی می گویند مرام عشق تنهایی است. شب ها وقتی که می خواهم بخوابم باورت نمی شه گل یاسم تون ستاره ها اگه نباشد خوابم نمی بره. شب ها اولین کاری که می کنم حاضر غایب کردن ستاره هاست و بعد از اینکه دیدمش و از حظورش مطمئن شدم، حرف زدن با او را شروع می کنم. .....خیلی دوره حتی بیشتر از تو ولی بعضی موقع ها احساس می کنم دارن همپای من گریه می کنند

من نمی تونم ببینم و همین بهتر که نمی تونم ببینم کاش گریه های تورا هم نمی دیدم. می دانم چه فکر می کنی. به خودت میگویی این که نمی دونه، این که من را درک نمی کنه، این که هیچ نمی دونه......

امروز سه شنبه هست.....یه سه نشبه تلخ و دلگیر کننده.....همه سه شنبه ها با گل یاسم میرفتیم تو پاتوق بی قراری کلی میخندیدم کلی اذیتش میکردم کلی روم اب میپاشید دریا هم قشنگ بود اصلا انگار دریا مال یاسمنم بود هر وقت باهام میومد کنار دریا دریا به حرمت دل دریائیش اروم میشد.

الهی هر جا هستی خوش باشی و خنده از روی لبات چیده نشه.....الهی در جا هستی وقتی دلت گرفت فقط رو کنی به اسمون و به اون خدایی که من تو رو از هم جدا کرد نگاه کنی بهش بگی : رضایم به رضای تو.

گل یاسم

گل همیشه بهارم

الهی خوشبخت بشی.....الهی هر چی غم تو دلته بشینه به دل ایمان.....آخه یاسی بی غمش قشنگه.

مراقب خودت باش نور چشمم......

 

و ان یکاد الذین......

خدا پشت و پناهت.....مواظب خودت باش.

به امید دیدار......

 

شقایق اینجا من خیلی غریبم....آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

در قافله راه پر اندوه بهشت

که در آن عشق به مهتاب عبادت به خداست

هم سفر با تو شدم

من درونم تنهاست

تو به من گفتی از این تنهایی می توان رفت به دریای گناه

می توان خفت در آغوش خدا

تو به دستان خدا نزدیکی !

من کجا و تو کجا؟

من غم سرد شبستان خزان

تو صدای تپش عشق طلوع

من پر از خستگی شوق غروب

تو شمیم نفس رویش باغ

من سکوت تب شنهای کویر

من غروبم

تو طلوع !

من خزانم

تو بهار !

من کویرم

تو بر این تشنگی دشت ببار...

 

میرم خسته و افسرده و زار....سوی منزلگه ویرانه خویش

 

 

هوای ترست به رنگ هوای چشمانت

      دوباره فال گرفتم برای چشمانت

 

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا

   قبول کن که بریزم به پای چشمانت

 

بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد؟

                          اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

 

دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست

                           که مانده در عطش کوچه های چشمانت

 

تمام آینه ها نذر یاس لبخندت

                                       جنون آبی دریا فدای چشمانت

 

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

                            به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

 

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی

                           در انتظار . چه خالیست جای چشمانت

 

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

 

من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز

                               تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

 

خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست

                              نگاه خسته ی من به دعای چشمانت

 

باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب ....ارام جان خسته ره میسپارد امشب

شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی

ظهر
یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم

صفحه ي کهنه ي یادداشتای من
گفت
دوشنبه روز میلاد منه
اما شعرتو می گه که چشم من
" تو نخ ابر که بارون بزنه"*
آخ اگه بارون بزنه
آخ اکه بارون بزنه...

غروب
سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم، از اینجا برو
اما موش خورده، شناسنامه من

عصر
چهارشنبه من
عصرخوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما

روز
پنجشنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر، بگیر!

جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود، پیشتراز اینها گفته بود...

 

چشم های انتظارم از باران غمت ترست

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 6 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

مـــــرا ببوس برای آخرین بـــار...تو را خـــــدا نگهدار

 

چقدر سخته.....

خیلی سخته....روزای بی تو یاسمن....خیلی

 

سلام به گل یاسم

سلام به نگاه

سلام به صداقت

سلام به رفاقت

سلام به محبت

سلام به شقاوت

سلام به گرمی صدات

سلام به نگاهت

سلام به سلامت

سلام به عاشقی

سلام به عشقبازی

سلام به مجنون

سلام به لیلی

سلام چشمات

سلام به بازی سرنوشت

سلام به دلتنگی

سلام به ایثار

سلام به گذشت

سلام به گریه

سلام به سرنوشت سیاه

سلام به حسرت

سلام بغض های شبونه

سلام به جدایی

سلام به تنهایی

سلام به خاطره

سلام به دیونگی

سلام به هق هق

سلام به مرگ

خداحافظ زندگی

 

 

غم تو قلبه منو اسيره سايه ميکنه

چشم من برايه تو هميشه گريه ميکنه

بارون مياد تو کوچه ميشينه پشته شيشه

درست مثله روزی که رفتی واسه هميشه

ای آرزويه قلبم

امشب بگو کجای

پوسيدم از غمه تو، تو غربته تنهای

خسته از اين جدای

بی تو چه ها کشيدم در حسرتت عزيزم

به انتها رسيدم

من که از غصه شکستم اين گوشه نشستم

هستيمو باختم و با عشقه تو ساختم

به خدا که برای تو بود

همه چيزم فدای تو بود

من که از خدا بجز تو چيزه ديگيه نخواستم

هرچی هست فدايه عشقت

من فقط تورو ميخواستم

کاش ميشد حتی يه بار از

تبه عشقت بسوزم

باتو من يک بار ديگه لب شادی رو ببوسم

امشب بگو عزيزم بی من کی همصداته

دلم گرفت زه امشب

فاصله ها زياده

کدوم عاشق ميبوسه اون دسته مهربنو

تو چشمه تو ميبينه مهتابه آسمونو توی خلوته کوچها

سرت رو شونهٔ کيست

گلايه اي ندارم، اين بازي زندگيست

 

اين بازي زندگيست

 

 

 

نمیخواهم مرا اینگونه درمانم کنید

به پایان این عشق قشنگ اجبارم کنید

 

قایق بشکسته بر ساحل نشینم

مرا ببرید و غرق دریایم کنید

 

میروم یادگاری ها را با خود میبرم

همچو عزیزانم راحت فراموشم کنید

 

شمع پرسوزی شدم عاشقی پراب و رنگ

با نسیم نفسی سرد راحت خاموشم کنید

 

رفتنم شاید علاج تمام دردهاست

نمیخواهم مرا به زندگی محتاجم کنید

 

مدتی است روحم مریض و قلبم ضعیف

نمیخواهم دراین واپسین لحظه ها یاریم کنید

 

جدا گشت از این دنیا این روح فرسوده ام

نمیخواهم به این دنیا گرفتارم کنید

 

مدتی است خاموشم و گرفتار بلا

نمیخواهم دست نوازش بر سرم نازم کنید

 

خانه ام ماتم سرایی بیش نیست

میروم از این خانه و ترکم کنید

 

مجالی نیست ای دوستان.... اما خواهشا

درمیان اشک های یاسمن خاکم کنید

 

م- پائیز

  

 

تموم زندگی من هستی یاسمن

هر کجا که باشی.......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شاي

سلام به همه دوستان خوبم همه شما که میومدید بلاگ یاسی وایمانش

امروز میخوام بگم که این بلاگ رو میخوام تعطیل کنم اخه دیگه نمیتونم ادامه بدم

چرا تعجب کردید اره منم همون یاسی که میومد بلاگ تک تکتون وباهاتون حرف میزد وبه گمون بعضیهاتون خوشبخترین ادم روی زمین بود چرا که عاشق بود وعشقشم اونو تا سر حد مرگ دوست داشت اما هیچ کدوم از درون من وایمان با خبر نبودید چرا که هر دو مثل دوتا شمع در حال اب شدن بودیم اما دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام ونمیتونم ادامه بدم چون میدونم اینجوری هم خودم ووهم ایمانو ذره ذره دارم آب میکنم اره دوستای گلم هنوزم با جمله اولی که نوشتم موافقم نگید دیدید عشق اینا هم سرانجام به اخر رسید نه عزیزان منو ایمان ناچاریم که جدا شیم میدونم الان که ایمان اینارو میخونه چشاش پراشکه مثل خودم مثل شمایی که از اندوه درونمون خبر دارید اره منو ایمان ناچاریم تسلیم این سرنوشت لعنتی بشیم با تمام لذتی که از وجود عشق در دلم احساس میکردم وغافل از بازی سرنوشت بودم اره دوستای خوبم عشقم رو دوست دارم براش جون میدم به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارم میدونم اگه این دنیا نتونستم باهاش زیر یک سقف زندگی کنم اون دنیا میتونم چون اونجا دیگه بایدها ونبایدها وجود نداره و اما امروز ناچارم که اذش جدا شم چون اینجوری دارم بیشتر داغونش میکنم برای دل ایمانم دعا کنید تو رو خدا محتاج دعای تک تکتون هستم قربونتون واگه بدی دیدید از من حلالم کنید

مثل باد سرد پاییزه غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه افتی به من زد

اسمون تو مرگ عشقو توی بافتهام نوشتی

توی این غمنامه تلخ که تو سرتاپام نوشتی

من به لحظه شکستن اگه نزدیک اگه دورم

از ترهم تو بیزار من خودم سنگ صبورم

اسمون دیشب شکستی

من دیگه روپام میمونم منو از تنم بگیری تو ترانه هام میمونم

اگه زندگی عذابه یه حباب روی ابه

من به گریه هام میخندم میگم این همش یه خوابه

 

وسلام به ایمانم

اخ نمیدونی چقدر نوشتن این جملات برام سخته میدونم الان تو دلت چیا بهم میگی شاید محکومم کنی به بی وفایی به عهد شکنی اما نفسم من مجبور شدم چرا گه گذشت رو از خودت یاد گرفتم میدونم بخاطر من بخاطر خوشبختی من چه تصمیمی گرفتی اما لعنت به اون خوشبختی کاش کاش اون روز که تصممیم گرفتی یه لحظه به امروزمان فکر میکردی ایمانم میدونم هر چی این بازی ادامه پیدا کنه جدایی سختر میشه

عزیز دلم نمیخوام به پام بسوزی نمیخوام زره زره آبشدنم وآبشدنت را ببینم هر روز که با تو حرف میزنم مثل اینکه یه قدم به مرگ نزدیکتر حست میکنم ایمان میدونم الان میگی یاسی با رفتنت منو میکشی اما با موندنمم چیزی به عمرت اظافه نمیکنم جز اینکه هر روز صبح یادت میارم که عشقمون داره شعله هاش خاموش میشه ایمان منو ببخش تو این مدت خیلی اذیتت کردم برام یه تکیه گاه محکم بعد از خدا بودی با تو انگار همه چیز داشتم اما سرنوشت بد نوشت برامون ایمان ما هم نتونستیم مبارزه کنیم اما باید بگم زود خودت رو تسلیم کردی کاش بهم تکیه میدادی هر چند به نظر تو تکیه گاه محکمی نبودم اما میتونستم قوت قلبت باشم اما تو هم مقصر نیستی بخدا هیچ وقت تو رو مقصر نمیدونم چون خوب میفهمم که خوشبختی منو میخواستی اما کاش میدونستی یاسی فقط با ایمانش خوشبخت هست .اما دیگه گذشت هر چی بود گذشت حالا بهم میگی یاسی درقفس رو باز کردم پرواز کن اخه چطوری با بالهای خونی با دل زخمی پرواز کنم اما باشه چون تو میخوای میرم وتو رو هم بخدای بزرگم میسپارم اینو بدون که همیشه نگرانتم ایمان امروز سه شنبه هست یادت باشه هیچ وقت سه شنبه ها یادم نمیره منو همیشه کنار اون دریایی که همیشه تو رویا دیدم میتونی پیدا کنی روزهای یکشنبه هم یادم نمیره عزیزکم برات همیشه دعا میکنم که خوشبخت باشی بخدا منم با دیدن خوشبختی تو خوشم نفسم گریه نکن باید یک روز به انتها میرسیدیم ایمان بخدا طاقت ذره ذره آب شدنت رو نداشتم من ناگزیر بودم که پایان بدم به این عشق اما اینو بدون این عشق تو دلم هیچ وقت خاموش نمیشه هیچ وقت ایمان میبینی چه اسم قشنگی برای بلاگمون اتخاب کرده بودم شمع نیمه جون اره عزیز تا لحظات دیگه این شمع خاموش میشه ایمان اینو یادت باشه قول دادی منو شاد کنی وشادی منم فقطوفقط خوشبختی تو تو زندگی هست ایمان دیگه چیزی برای گفتن ندارم چشام صفحه کلید رو نمیبینه خداحفظ خداحفظ برای تو چه اسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود خداحافظ برای تو فقط رفتن ولی برای من این رفتن جان بود

ایمان تا ابد دوستت دارم

گل من گریه نکن

که در آینه ی اشک تو..غم من پیداست

قطره اشک تو داند...غم من دریاست

گل من گریه نکن

سخن از اشک مخواه

که سکوتت گویاست

از نگه کردنت...احوال تو رو می دونم

دل غربت زده ات...بی نوایی..تنهاست

من تو می دانیم...چه غمی...در دل ماست

گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است

تو بهر شعله چشمان ترم...می سوزی

پیش از این گریه مکن

که در آینه یاشک تو...غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند...غم من دریاست

دل به امید ببند

نا امیدی کفر است

چشم ما بر فرداست

زتبسم مگریز

درددندان تو در غنچه لبها زیباست

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

گل یاسم دوستت دارم

 

همیشه عاشقانه در آغوشت میگیرم

 

آن روز که سرانجام در عشق بمیرم

مپسند که دل داده ناکام بمیرم

 

آیا بود ای ساحل امید که روزی

چوم موج در آغوش تو آرام بمیرم

 

چون شبنم گلها سحر از جلوه خورشید

در پرتوی روی تو سرانجام بمیرم

 

آن مرغک آزرده عشقم که روا نیست

در گوشه افسرده این دام بمیرم

 

مپسند که در گوشه تنهایی وغم ها

چون شمع عیان سوزم و گمنام بمیرم

 

همیشه با تو هستم .....یاسمن

 

سلام به تک ستاره آسمون دلم

سلام به گل یاسم

سلام به روی ماهت

به خدا من مثل تو بلد نیستم اینقدر قشنگ و دلنشین بنویسم  فقط بلدم هر چی تودلم هست که میتونم به روی کاغذ بیارم بنویسم.

 آخه خودت بهم یاد دادی..... یاسمن گفتی ایمان هر وقت دلت گرفت یه ورق و کاغذ و قلم بردار و بنویس حالا این صفحه ورد شده ورق و این کیبورد شده قلمم اینقدر مینویسم که یا دلم خالی بشه یا دستم خشته بشه که معمولا حالت دوم پیش میاد چون حرفای دل آدم هیچ وقت تمومی نداره این دست آدمهاست که خسته میشه وگرنه هیچ وقت درددل کردن خستگی نمیاره.

گل یاسم الهی فدای دل بی قرارت بشم نمیدونم چی بگم فقط میگم که خدا از این ایمان نگذره که دلت رو بی قرار میکنه ولی خدا گواه وقتی میفهمم که دلت رو بی قرار کردم روزی هزار بار به خودم لعنت میفرستم همیشه به خودم میگم ایمان تو همیشه تموم سعیت و تلاشت این بوده که یاسمن رو خوشحال کنی و نزاری کسی برنجونتش بعد خودت این کارو میکنی.

ولی یاسی بدون این ایمانت هم بی تقصیره خیلی جلوی خودم رو میگیرم که از بی قراریام برات نگم ولی این دل بدمثب حرف حالیش نیست.

نمیدونم به خدا نمیدونم خدا چرا اینطوری میکنه نه میکشتم نه زندم نگه میداره یه چیزی این وسط نگهم داشته به زور با دستاش چشمام رو باز نگه داشته و میگه باید ببینی این زندگیته میگم نمیخوام ببینم میگه نه ایمان باید بشینی و سرنوشتت رو ببینی.

گل یاس غصه نخور همه چیز درست میشه غصه ها تموم میشه روزای آفتابی هم میرسه هیچ وقت هوا ابری نمی مونه و یه روزی میرسه که افتاب رو ما هم می بینیم.... مطمئن باش.

گل یاس من هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت.......

مراقب خودت باش گل همیشه بهارم.....همیشه بهارم

یعنی یاسی یه روزی میرسه دوباره بارون بیاد و من و تو زیره بارون خیس بشیم

به امید دیدار

 

صدای آوازت همیشه تو گوشش طنین اندازه یاسمن

 

دلم میخواد:

 اون پرنده ی بی آشیون که تو آسمون دنبال یه پناهگاه میگرده ،

یه جایی واسه نشستن پیدا کنه ، یه جایی که آروم بگیره و خستگی در بکنه.

 

دلم میخواد:

 اون پسرک که کنار اون درخت نشسته اینو باور بکنه که دیگه هیچ صدای تیک تاکی

از اون دور دورا نمیاد، شاید اگه خوب گوش بده از یه جای دیگه یه صدای قشنگ تر

بشنوه.

 

دلم میخواد:

 باغچه ی ریحون حیا طمون همیشه ریحوناش دست نخورده باقی بمونه، 

بشکنه دست اون باغبونی که میخواد ریحون باغچمونو بچینه.

 

دلم میخواد:

 اون پری قصه ی تنها ییام هیچ وقت تنها نباشه،هر روز پنج بار از اونی که بهش میگن خدا میخوام تنهاش نذاره.

 

دلم یه جیز دیگه ام میخواد:

میخواد آرزو ها همیشه آرزو باقی بمونن...

همیشه... سبز سبز...

يه آرزو ديگه هم دارم كه از همه آرزوهام واسم عزيزتره ،

 

....  كه هيچ وقت از عشقم جدا نشم  ....

 

گل یاس نازنینم میمیرم پژمرده میشم نزار اشکات رو ببینم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

حرفهای یک یاس خسته

اولين بيت غزل، باز به نام من و تو

يك نگاه گذرا باز سلام من و تو

پشت اين پنجره بسته دگر هيچ نماند

نقشي از خنده مستانه به جام من و تو

گر چه از چشم همه باز گريزان شده ايم

بر سر كوچه و بازار، كلام من و تو

مي نويسم كه دگر طاقت دوريْت نماند

كس نباشد كه بياورْد پيام من و تو

سال هاست كه از پنجره ها خسته شديم

كي شود گردش ايام، به كام من و تو

خم اين كوچه تو را باز ز من مي گيرد

آخرين بيت غزل... باز به نام من و تو...

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا میکنم....

ستاره میشوند وتو را آرزو بر دل می ماند

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم...

به گمانم می اید که روزی تک تک این ارزوها را تو حقیقت می کنی

از فاصله رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و... به لحظه های دوری رسیده ام در تمام لحظه ها حس غریبی دارم

حس دریایی که از بی وجی به مرداب بودن رسیده است

مرداب تنهاست ومن تنهاتر

مرداب مرا هم در برگرفته

سکوت غریب مرداب

حس غریب تنهایی حسی که وجودم را در بر گرفته است

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است

پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه میکند

                                                                             

در راهرو وتالار زندگی قدم زدن زیباست. برقابهای دیوار ان تالار نقشهایی متفاوتی است که هر یک داستانی دارد...واین داستانها هر یک به نوعی پایان مییابد

دوست داشتم تا در تالار زندگی تو نقشی باشم که هیچگاه فراموش نکنی وبا هر نگاه بتوانی مرا ببینی.

بیایید در زندگی در این فرصت کم برای هم یک خاطره خوش باشیم وهیچگاه تابلوی کمرنگ یا بد نقش نباشیم.به هم مهر بورزیم ودر این مهرورزی رسم دوستی را پاس داریم.

میدانم شاید برای منو تو او وهر کسی دوست داشتن را معنایی است اما انچه مسلم است نقش دوست داشتن وعشق ورزیدن یکی هست واگر آیینه چشممان را پاک کنیم در آینه دل همه ما صفایی هست به قول یه ادم معروف شاید هم گمنام زندگی :زندگی معمایی برای گوشودن نیست رازی است که در آن زندگی میکنیم

عزیزان ایمانم شروع این حرکت دست ما نبود اما در ان جاری هستیم اگر قصد داری به انتهای راه که میرسی غذاب خاطرات بد ودلتنگی روزه های خوش باری بر خستگی این مسیرپرپیچ وتاب نباشد رسم مهربانی را فراموش نکن تو هم میتوانی در این مسیردر گذراز بایدها ونبایدها با اندیشه گام برداری خودت بنا کنی این پایه های ویرانی را خودت نقش بیافرینی از دل سنگ وشور بپاشی به آسمان دلها ورویا را به دست باد بسپاری وحقیقت خوبی وپاکی را در رگ زمانه سخت جاری کنی روان شو ..بیا وقت پرواز را در دل چهاردیواری اتاق تنهایی ات را بشکن پر بکش.باور کن که پریدن از روی حصارها در انحصار بالهای رنگارنگ و....پروانه ها نیست. همسفر ما باش میخواهیم تا انتهای این دیوار را با هم پرواز کنیم ودستت را به من بده تا در این اوج دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

باز ای الهه ناز با دل من بساز

 

دوستت دارم یاسمن

 

رفتم.مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم.که داغ بوسه ی حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبر دهم

 

رفتم مگو.مگو.که چرا رفت.ننگ بود

عشق من و نیاز تو سوز ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت.چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم.که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

سلام نوگل زندگیه ایمان

خوبی شاخه نباتم...... الهی دورت بگردم

خوبی عزیز دلم.....الان ساعت 5:58 دقیقه عصر روز جمعه هست دلم صد برابر گرفته عصر جمعه همین طوری دلگیره حالا هم که تو کنارم نیستی دیگه نگو....که بد شکنجه ای هست.

گل یاسم میخوام امروز هم بیام دنبالت با هم بریم بیرون ..... گل یاسم بازم میبرمت کنار دریا آخه خودت گفتی دریا رو خیلی دوست دارم میبرمت پاتوق بی قراری هام اونجا دیگه نه کسی هست بگو تو کی هستی؟؟؟ این کی هست؟؟؟؟ با هم چه نسبتی دارید؟؟؟؟

 اونجا من هستم و تو خدای خودمون.....اوه ......اوه.....اوه....... یکی یادم رفت .....دریا یادم رفت دریا هم هست .... اون همیشه شاهد زندگی من بوده چه روزایی که از خنده پرت شدیم تو اب و چه روزایی که از اشکم گونه هات خیس کرد و باز بغضم رو غورت دادم که نکنه ایمان رو بغض کرده ببینی.

خانومی الهی پیش مرگت بشم چه کاری بیشتر از این بلدم به غیر از اینکه پیش مرگت بشم همین

یاسی جون.

 همون شال خوشکله رو سرت کن باشه .... آخه وقتی اون رو سرت میکنی دیونه وار عاشقت میشم....درست میشی مثل فرشته ها دیگه عین فرشته ها میشه گلکم.

یاسمن منتظرم باش ساعت 7 میام دنبالت باشه

دم درب باش که زنگ نزنم باشه.....فدای چشم گفتنات بشه ایمان.

مراقب باش یاسم ....همیشه مراقب سرنوشت باش......یادته همیشه بهت میگفتم یاسمن از بازی سرنوشت میترسم.....دیدی چه بلایی سرم آورد.

فدای عشقت گلکم

به امید دیدار

برای روز میلادِ تنِ من نمی خواهم پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی ، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من