تبليغاتX
.::عشق رویایی یاسی و ایمانش::.

شمع نیمه سوز


یاسمنم

 

سلام گل یاسم

سلام شاخه نباتم

سلام عسلم

خوبی نازکم

سلام به روی ماه تموم دوستای با معرفتم

یاسمینم.....

چقدر سخته؟ .....

میدونی چی؟

زندگی.......

زندگی ای که آدم توش بی تاثیر...... درست مثل قایقی میمونه که توی طوفان گیر کرده و پارو زدن بی فایده هست و فقط خودت رو خسته کردی منم

 واقعا خسته و شدم....این قایق شکسته دو تا سرنوشت بیشتر نداره

یا میرسه به ساحل عشقش یا غرق میشه

گل یاسم آخه همین کارات منو دیونه کرده خودت زیره بر غصه داری له میشی بعد به من دلداری میدی....آخه دختر دروغم بلد نیستی...... چون شاید زبونت به خاطر دل ایمان دروغ بگه ولی چشمای نازت عمرا

نازنینم

امید شیرینم

بی تومیمیرم

یاسمن آخه کی تو این دنیا اسمم رو به اندازه تو شیرین صدا میزنه .....میدونی چرا صدا زدنت به دلم میشینه؟

چون میدونم ایمان رو برای خودت نمیخوای ایمان رو برای خود ایمان میخوای .....آخه هر کی که صدام میزنه ایمان رو میخواد برای خودش و بین این همه آدم رنگارنگ این فقط تو هستی که ایمان روفقط برای خودش میخوای نه خودت.

واقعا راست میگن که بین این همه بوقلمون رنگارنگ چطوری میشه با عقاب ها پرواز کرد

تا حالا گل یاس دیدی؟

دیدی با جسه کوچولوش چه عطر مست کننده ای داره اونم از نوع رازقیش.

یاسی مست عطر نفستتم...... هنوز خوب میتونم تو مشام احساسش کنم وقتی از ته دل میگفتی ایمانم ایمان میخواست اونجا جونش رو بده بهت ولی برای تو مردن هم لیاقت میخواد وگرنه اگه لیاقت داشتم به خاطرت هزار بارمرده بودم.

گل یاس نازنینم.....گریه نکنیا ایمان با قطره های اشکت انگار دارن نجر تو قلبش میزنن.

بهت گفته بودم یه ستاره دارم اسمش رو گذاشتم یاسمن.....هر وقت دلم میگره و نمیتونم باهات حرف بزنم میرم با اون حرف بزنم ولی یاسی خیلی حسوده آخه ستاره ها تحمل ندارن یکی رو خوشکل تر از خودشون ببینن.

مراقب خودت باش عسلم

به امید دیدار هم نفسم.....

 

 

لالا، لالا، همه در خواب نازند

ديگه چيزي ندارند تا ببازند

بخواب آروم، نه اينكه وقت خوابه

بخواب اي گل كه بيداري، عذابه

 نترس از دست بي قانون فردا

 بخواب جونم كه قانون داره دنيا

 بخواب آروم گل گلدونه خونه

كه بيرون تا بخواي، نامهربونه.....

لالا، لالا، كه قلبم زير و رو شد

كه دست عاشقم، پيش تو رو شد

 كه بازم اين دلم، ديونگي كرد

 كه اين ديوونه با عشق زندگي كرد

 بخواب اي گل، الهي درنموني

نگيره بغضت از نامهربوني

 بخواب جونم كه درها رو ببندم

 نخواي از من كه با گريه بخندم.....

 لالا، لالا كه قلبم زير و رو شد

كه دست عاشقم پيش تو رو شد

 كه بازم اين دلم، ديونگي كرد

كه اين ديوونه با عشق زندگي كرد

 بخواب اي گل، الهي درنموني

 نگيره بغضت از نامهربوني

 بخواب جونم كه درها رو ببندم

 نخواي از من كه با گريه بخندم.....

 بخواب آروم كه خورشيد هم خموشه

اون هم بايد بره چيزي بپوشه

اون هم طاقت نداره توي سرما

 اون هم غافل شد از حال دل ما

 همه اينجا غريب اندر غريبند

 همه از بي نيازي بي نصيبند

 

دوستت دارم بيشترازمعنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون توارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم همچوطلوع خورشيد در سحرگاه عشق!

دوستت دارم چون تو روميخواهم وتو نيز مرا ميخواهی!

دوستت دارم ازتمام وجودم،با احساس پراز محبت وعشق!

دوستت دارم بيشتراز آنچه تصور می کنی!

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!

دوستت دارم تاحدی که قلبم واحساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن

رانسبت به تو داشته باشد!

دوستت دارم چون توبا باوری عميق درقلب من نشستی و مرا اميد

زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون که ياری ام ميکنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی

عبورکنم وخودم را دردشت آرزوهايم همراه باتو ببينم!

دوستت دارم فراتر از باور يک رويا وفراتراز باور يک حقيقت!

دوستت دارم چون تو با اطمينان واعتمادکليد قلب سرخ وپراز عشقت

را به من دادی!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تيره وتار راباحضورش پراز

روشنايی ميکند!

دوستت دارم چون که تواولين وآخرين معشوق من می باشی!

من نيز تا آفتاب زندگی ام درپس افق غروب نکرده است،هميشه،همه جا

هرلحظه به ياد توخواهم بود و دوستت خواهم داشت!

 

 

 

به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!

مي دانم بر نمي گردي!

مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!

مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!

مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!

اما هنوز كه زنده ام!

گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،

ولي زنده ام هنوز!

پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟

چرا به خودم دروغ نگويم؟

من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!

بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!

اين كارگري،

كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،

سالها پيش مرده است!

نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!

مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،

حرف مي زنند و نمي گويند،

مي خوابند و خواب نمي بينند!

مي خواهند مرا هم مرده بينند!

مرا كه زنده ام هنوز!

(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)

ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!

تازه فهميده ام كه رؤيا،

نام كوچك ترانه است!

تازه فهميده ام،

كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!

تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،

بارها در خفا گريه كرده بود!

تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!

تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را

به خورد تلفن ترانه داده ام!

پس كنار خيال تو خواهم ماند!

مگر فاصله من و خاك،

چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،

كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!

ولي هر بار كه دستهاي تو،

ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،

زنده مي شود

و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!

اما، از ياد نبر! بي بي باران!

در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،

هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!

هيچ شانه اي!?

 

زیره سایه نگاهت میشه سر به آسمون زد

در شهر آرزو رو با صدات مهره جنون زد

 

اسم سرخ و نازنینت چه مقدس و نجیبه

خواستن تو ماجرای آدم و گندم و سیبه

 

کاش کلید فتح چشمات همیشه تو دست من بود

راز چشمای من و تو آخرش یکی شدن بود

 

توی معبد نگاهت بزار تا ابد بمونم

غزلم رو تا ته خط ، واسه خندهات بخونم

 

بی نفسهای کویریت هرگز این هوا هوا نیست

بی تو ای از همه بهتر هیچکی تو خونه ی ما نیست

 

کاش مث یه قطره بارون توی دنیای تو بودم

کاش مث سوار عاشق توی رویای تو بودم

 

زیره چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد

 

 

همیشه میگن هر چیزی رو که فکر میبینی توی این دنیا فنا پذیره ، ولی عشق من به تو هیچ وقت فنا پذیر نیست و با هیچ اتفاقی ذره ای از علاقم بهت کم نمیشه.

همیشه با تو هستم

 و با تو خواهم ماند ای سزاوار گریستن.

 

 

چقدر سخته ،

چقدر دشواره ،

چقدر تحمل این درد طاقت فرساست.

حتی فکرش....فکر اون روزی که فرا خواهد رسید بدون طلوع چشمانت بروی من و اون روز عقربه ها مرا به پایان هل می دهند.

روزهای تکراری ، روزهای بی تو بودن برایم غیر قابل تصور است چون که دیوانه وار عاشقتم چونکه گریزی جز تو نیافتم برای فرار از این همه غم و غصه.

ای کاش تمام سرنوشت را خود انسان می نوشت اون وقت نه دیگه عاشقی از بی وفایی معشوق می نالید نه من از دست نافرجامی زندگیم.

اون وقت تمام اتفاقات بر آرزوی آدمها می چرخید ، چقدر زندگی قشنگ می شد و دیگه برای غم و غصه تعریفی نبود.

دوستت دارم گل یاس نازنینم.

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

اسیر

ترا می خواهم ودانم که هرگز

به کام دل در اغوشت نگیرم

توئی آن اسمان ساص وروشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد وتیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

ومن ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سربگیرم

در این فکرم من ودانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندان بان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

اگر ای آسمان خواهم که یکروز

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

ایمان دل بیقرارم رو بیقرارتر نکن

بهم قول دادی بیقراری نکنی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 9 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

بزار همه بدونن که ایمان فقط تو رو داره

 

قلبم داره تير ميکشه......مغزاستخونم داره ميسوزه........هر چه قد هم دل آدم خرد و خاکشير باشه انگار بيشتر زود رنج ميشی و ميرنجی و همون هزار تيکه هر تيکه اش می شه هزار تا تيکه ديگه...

 

انگار يه حلقه خوشگل بی رنگ شفاف باز تو چشاتن .

آها يه چشم که بزنی يه دونه اش می افته پايين باز هم دوباره هی گوله گوله دارن پشت هم ميا ن پايين پاک وبی ريا .

ـ حيف اينا نيست . دختر حيف اون چشای نازت نيست که اين جوری قرمز و پف کرده شن.به خدا اين زندگی اصلا ارزش نداره.

یاسمنم

تموم وجودم فدای یه قطره اشکت......نزار راحت هدر بشن میدونی ایمان جونش به قطره قطره اشکات بسته هست

 

زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد

تا جايي كه ديگر هيچكداميك از صداهاي اطراف را نمي شنوي

زماني كه چشمانت در تب باريدن دلتنگيهايش مي سوزد

زماني كه دنيا را از پشت چشمان غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني

زماني كه هق هقي بلند فقط مي خواهي تا كه آرام شوي

زماني كه دستانت آرام ندارد ، با تمام وجود مي لرزي ...

حتي قلبت

آن زمان كه صدايي آرام و لطيف ....رويا گونه

نامت را صدا مي زند

بر مي گردي

آنوقت است كه ديگر حتي صداي قلب خودت را هم نمي شنوي

تنها تپيدنهاي وجود گرمش را در سرت احساس مي كني

ديگر درياچه اي در چشمانت نيست

اما اين بار در دستان و آغوش گرم او

با آرامش

وسكوت ...

كم كم گرم مي شوي تا آنجايي كه دلت مي خواهد زمان.

كاش مثل قبلا دوستم داشتي تا با 

بودنت تنهايي را احساس نمي كردم

كاش مي شد كه همه سكوتها در هم مي شكست       

كاش تمام بي قراريها از بين مي رفت 

کاش مي شد که تمام حرفهاي دلم را بهت بگم

کاش مثل قبلا سر شار ازعشق و محبت بودي

***

كاش هميشه پاييز بود ومن از صداي 

خش خش برگها متوجه آمدنت مي شدم

كاش هميشه غروب تو را براي من مي آورد

كاش رفتن نبود وهميشه تو مي آمدي

كاش سرنوشتمان طوري بود كه ما هميشه كنار هم  باشيم

كاش هميشه به يادم بودي و مي ماندي

كاش دوري نبود وفاصله ها آنقدر كم بود 

وديگر نيازي به دلتنگ شدن وجود نداشت

كاش لحظه هاي با تو بودن اينقدر زود نمي گذشت

كاش پاييز و برگهاي رنگارنگش كه بوي تو را برايم مي دهد 

رفتني نبود

كاش هميشه شب بود و تاريكي همه جا را مي گرفت

كاش فكر جدايي از تو اينگونه آزارم نمي داد

كاش باران هميشه بود و مي باريد تا بوي تو را احساس كنم

تا احساس كنم كه پيش مني

و در آخر

اي كاش تمام كاشهايم برا آورده مي شد

 

 

 

اگه دیوونه ندیده ای به ما میگن دیوونه

اگه دیوونه شنیده ای به ما میگن دیوونه

 

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد

زشهر عقل و عاقلا یک باره بیرونم کرد

 

به جرم عشق و عاشقی به ما میگن دیوونه

بزار ملامت بکنن یه خوب و بد می مونه

 

دل من از روز ازل اسیر یه نگاهه

حسینو دوس داره مگه خاطرخواهی گناهه

 

دیونه ی حسینم و ویرونه ی حسینم

خراب و مست گوشه میخونه حسینم

 

دل هر کی با یاری خوشه یار دل ما حسینه

ترانه ای که دل رو میبره صدای یا حسینه

 

عقل از سر من پریده ای دیوونگی جا گرفته

حرف اگه داری با خدا بزن عقلمو خدا گرفته

 

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد

زشهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد

 

هر کی عاقله غمی داره روزگاره درهمی داره

عاشق نشدی نمیدونی دیونگی عالمی داره

 

بهشت من حسینه و سرشت من حسینه

نوشته ی کتاب سرنوشت من حسینه

 

دل من از روز ازل اسیر یه نگاهه

حسینو دوس داره مگه خاطرخواهی گناهه

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 2 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

فکر من نباش مسافر به سپیده ها بیندیش

 

گل شکفته !

خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای

در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم

آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود
اگر چه

هیچ گل مرده دوباره زنده نشد

اما
بهار

در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم

و عمرم شرنگ ریخت به کام من
و عمری بهانه ام نشنیدن بود

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 5 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

یاسمن همیشه چشم انتظارت هستم

 

سلام به روی ماهت یاسمن

سلام گل یاسم

میدونی چند روزه صدات رو نشنیدم خدا داره بد جور مجازاتم میکنه میگفتن این دنیا دار مکافاته ولی باورم نمیشد.

ای خدا

ای خدای من....ای خدای عاشقا......چرا اینطوری میکنی؟؟

میسوزم از غم دوریت یاسمن .......دارم میسوزم روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم که مردن خیلی بهتره

یاسمن ای کاش زندگی دست خود آدم بود ای کاش سرنوشت دست خود آدم بود

ای کاش....

دوستت دارم گل یاس باغ زندگیم.

 

 

 

 

این دل کوچیک من پر از غم و احساسه

همه شب تا به سحر ذکر آقام عباسه

 

این دل کوچیک من برای تو دل تنگه

برای تو دل تنگه گر چه دلم از سنگه

 

به کجا روم ز دردت چه دوا کنم چه چاره

که هزار باره  خون شد جگر هزار پاره

 

منمو ز غصه دردی که اگر به کوه گویم

به خدا که نرم کرد دل سخت سنگه خاره

 

به دو دیده که توانم که رخ تو سیر بینم

دو هزار دیده خواهم که ترا کند تماشا

 

چو بسست چشم شوخت زبرای کشتن من

به چه میکشن خنجر مژه ها زهر کناره

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

سلام گل یاس زندگیم

نمیدونم چند وقته که قربون صدقت نرفتم وصدای نازت رو نشنیدم ولی میدونم که دلم واست یه ریزه شده.

 الهی دورت بگردم

وای یاسی نمیدونی چه صفایی داره وقتی انگشتام رو روی صفحه کلید میرقصونم و برای گل یاسم مینویسم الهی دورت بگردم یاسی الان ساعت 11:03 دقیقه چهارشنبه شبه.

یاسی فکرش رو نمیکنم تا کی بتونم دوم بیارم ولی دوری تو خیلی سخته برام خیلی.....

یاسی نمیدونم تا کی این فراق طول میکشه ولی من هنوزم با صدای ناز تو از خواب بیدار میشم و با صدای ناز تو که وقتی برام لالایی میگی میخوابم .

یاسی وقتی نیستی خیلی سخته میدونی چرا چون مثل یه نفس به تو احتیاج دارم و سخته آدم بدون نفسش زندگی کنه ولی به این امید زنده هستم که تو هم مثل من جلوی همون خدای وامیستی و نماز میخونی که من هر شب ازش سلامتی و خوشی و دلگرمی تو رو گدایی میکنم..... وای یاسی چقدر گدایی از خدا شیرینه اخه هر چی بیشتر گدایی میکنی آدم عاشق تر میشه.

یاسمن خانومی

نور چشمم

 الهی دورت بگردم

یاسی نمیدونم کی اینا رو میخونی ولی هرجا هستی الهی لبت خندون و دلت شاد باشه میدونم بی قراری میکنی ولی مگه خودت از ایمان قول نگرفتی که بی قراری نکنم پس ازت خواهش میکنم بی قراری نکن ما هم خدایی داریم یه خدای مهربون همون خدایی که درست حس نمیکنی یه اتفاق بیوفته قشنگ ترین اتفاق میوفته و تاریخی ترین و رویایی ترین روز زندگیت رو رقم میزنه.

خانومی بدون تا وقتی که این ستاره ها هر شب بهم چشمک میزنن و از عاشقی من غش غش میخندن من منتظرت هستم و دوستت دارم و دیونه وار عشقتم.

یاسمن خودمونیما بالاخره به یه دردی خوردم .....حداقل هر شب ستاره ها رو میخندونم.

دربه درتم یاسمن.

به امید دیدار

 

 

چه بی تابانه می خوا همت ای دور ات آزمون تلخ
زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب میکنم
بر پشت سمندی
گوئی نوزین
که قرارش نیست

و فاصله
تجربه ئی بی هوده است

بوی پیراهن ات
این جا
و اکنون

کوه ها
در فاصله
سردند

دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامی خالی است

 

دیونه همیشگیت

ایمان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 5 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

یاسمن اینو بدون توی دنیای ایمان تو تک ستارشی

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر