تبليغاتX
.::عشق رویایی یاسی و ایمانش::.

شمع نیمه سوز


من تموم قصه هام قصه ی توست....اگه غمگینه اون از غصه ی توست

اول از همه سلام به تک گل باغ زندگیم.....یاسمن.اگه بدونی چقدر دوستت دارم سرت سوت میکشه J

سلامی هم به گرمی عشقم به تموم دوستای گلی که همیشه جایی قدماشون روی چشمامه.

اول معذرت میخوام که دیر شد ولی به خدا خیلی دستم بنده کارم یه کم حساسه نمیتونم سهل انگاری کنم مسئله حساب و کتاب کلی آدمه.......درسته کار سخته ولی چون یاسمنم میگه ایمان ازش بر میاد پس حتما بر میام چون یاسی جون دیده از خیلی کارای سخت تر بر اومدم..... یاسمن خودش میدونه از چه کاری سختی بر اومدم.

نمیدونم شما چقدر از شنیدن این خاطرات خوشحال یا ناراحت می شید ولی برای خودم یه مسکن خیلی خوبه که غم دوری یاسمن رو یه جوری درمون کنم هر چند میدونم درمون نداره ولی آروم میشه.

اون روز جمعه بعدازظهر یکی از بدترین جمعه های زندگیم بود چون کنار یاسمن بودم ولی نمی دیدمش خیلی برام سخت بود توی اون چند بار باهاش بودن بد جوری بهش عادت کرده بودم دلم میخواست 24 ساعت با یاسی باشم ولی نمی شد.

دلم خیلی گرفته بود توی سوئیت نشسته بودم که تلفن زنگ خورد ساعت 3 میشد وقتی جواب دادم دیدم احمد همون دوستم که وقتی از بوشهرمیومد اینجا هر چی کادو امانتی برای یاسمن داشتم میدادم دستش و میرسوند دست یاسمن و یاشمن هم هر چی داشت میداد دست احمد اون میاورد برام..... آخه اون دانشجو بوشهر بود ولی حالا برای دو ترم توی شهر خودشون مهمان شده بود تعجب کردم از این که اون پشت خط بود چون شماره سوئیت رو فقط به یاسی تنها داده بودم..... گفتم شماره رو از کی گرفتی .....گفت ایمان صبر کن ببین چی میگم .....گفتم شماره رو از کی گرفتی..... گفت از ف...(( همون آبجی ف... خودم)) .....گفتم ف هم نداشت خیلی تعجب کرده بودم دلم داشت کم کم میترکید .....گفتم چی شده که آبجی ف شماره منو گیر آورده داده به احمد .

احمد گفت ایمان امون میدی بگم چی شده .....گفتم بگو .....گفت چون امروز صبح یاسمن خانوم به خاطر شما توی پارک موند ودیر رفت خونه وقتی رفت خونه اوضاع بهم ریخته بود و براش دردسر شده .....بعدش احمد گفت یاسمن خانوم این شماره رو داده به ف خانوم که ف خانوم به من زنگ بزنه و پیغام رو بده و منم زنگ بزنم به تو بگم..... گفتم خوب پیغام .....

گفت یاسمن خانوم گفته به ایمان بگید اگه بلیطش رو عوض نکرده برای شنبه همین امروز بره .....گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..... گفت یاسمن خانوم گفته اگه بلیطت رو ننداختی برای شنبه همین امروز ساعت 3 برید.

 بچه ها باورتون نمیشه پاهام شل شده بود  سر جام نشستم تموم تنم یخ کرده بود باورم نمیشد یاسمن این حرف رو زده باشه هیچ کسی ندونه خودش بهتر میدونه من با چه مثیبتی این همه راه رو اومده بودم برای دیدنش ولی یاسمن خیلی راحت به من گفت که ایمان اگه بلیطت رو عوض نکردی برو به خودم گفتم نه این امکان نداره این امکان نداره یاسمنه من این حرف رو زده باشه اصلا امکان نداره ولی همش یاد اون حسی میوفتم که امروز صبح وقتی داشتم باهاش خداحافظی میکردم افتادم که به من میگفت این آخرین باری هست که یاسمن رو میبینی.

 توی همین فکرای کزایی بودم دیدم که احمد داره بلند بلند صدام میکنه..... میگه ایمان کجایی؟..... میگم هیچی شوکه شدم..... گفتش ف گفت که اگه بلیطت رو عوض نکردی شنبه صبح به من زنگ بزن با شنیدن این حرف یه کم امید وار شدم ولی هنوز غم تو دلم داشت سر میخورد .....گوشی رو که قطع کردم خیلی دلم گرفته بود میدونید جایی به غیر از پیش آقا بلد نیستم لباس پوشیدم رفتم پیش آقا .

بهش گفتم آقا تو خودت منو این همه راه کشوندی پابوست و تونستم گل یاسم رو ببینم حالا هم یه کاری کن فقط یه بار ببینمش و ازش خداحافظی کنم فقط یه بار..... نمیدونم چقدر طول کشید که ذول زده بودم به حرم و فقط اشک میریختم یاد تموم آدمایی که گفته بودن ایمان برامون دعا کن افتادم ولی به گمبد طلائیش قسم مگه اسم یاسمن ثانیه ای از لبم میوفتاد .....وقتی اومدم بیرون هوا دم غروب بود بی هدف توی خیابونا پرسه میزدم نمیدونستم کجا هستم و کجا میرم یه دفعه ای یه فکری به نظرم رسید گفتم درسته احتمالش پایینه ولی بعید نیست .....ماشین گرفتم رفتم پارک میدونستم شاید یاسمن با خانواده برای گردش و هواخوری بیان پارک همین که از دور ببینمش برام کافیه سریع رفتم صورتم رو شستم و رفتم روی همون نیمکتی که  اسم نیکمت عشق بهش دادیم و همون نیمکتی که گردنبند الله رو گردن عشقم انداختم نشستم..... تنها روزی بود که از توی پارک تنها نشستم لذت میبردم چون هر لحظه ای حس میکردم گل یاسم بیاد فکر کنم یه دو ساعتی نشستم ولی خبری نشد گفتم یه کم دیگه بشین شاید اومدن این دورو برا نیستن الان بلند میشه به هوای قدم زدن میاد این طرف تو هم میبینیش ولی بازم خبری نشد اصلا ناراحت نبودم وقتی داشتم میرفتم چون انتظارش هم شیرینه.

برگشتنی بازم مثل کفتر جلد رفتم حرم انگار یه چیزی اونجا گم کردم تا پیدا نکنم نمیرم از اونجا .....دوباره رفتم کنار حرم یه گوشه نشستم چشمم رو دوختم به حرمش و با آقا حرف زدم و اشک ریختم آخه دلم خیلی پر بود از همه چیز مخصوصا از سرنوشت.

شب با یه دنیا غصه و غم رفتم سوئیت همش به این فکر میکردم اگه فردا نبینمش چیکار کنم؟؟..... باور کنید میمردم..... گفتم خدا کنه فردا برای پیاده روی شده با مامانش هم بیاد فقط یه بار ببینمش و اون وقت بزنم جاده و بیام خونه. .....به خودم گفتم اگه فردا نیومد به هر قیمتی شده از آبجی ف میخوام که بره در خونشون منم از دور وامیستم و فقط یه بار بیارتش بیرون من ببینمش به خدا میرم بی درده سر........

دوستای گلم فقط روز شنبه مونده براتون تعریف کنم اگه بخوام تعریف کنم چون طولانی میشه هم من خسته میشم هم چشمای ناز شما.

بازم رسیدیم مثل همیشه به قشنگ ترین اسم روی زمین ...یاسمن

یاسمن

گل یاس زندگیم

میدونی تو رو از بین چند هزارتا گل انتخاب کردم؟؟؟؟ میدونی تو رو چرا انتخاب کردم؟ ؟؟؟چون همه گل ها خار داشتن ولی گل یاسم بی خار بود .....همش خوبی هست..... همش مهربونیه .....همش ایثاره..... همش گذشته .....اصلا آخرته عشقه.

فدای تو با اون همه مهربونیت.

ایمان....همونی که بدون تو عمرش یه روز هم نیست.

م-پائیز

 

 

 

پشت این نقاب خنده

    پشت این نگاه شاد

        چهره خموش دیگری است

                 که سالهای سال

  در سکوت و انزوای محض

         بی امید بی امید بی امید زیسته

         پشت این نقاب خنده

          هر زمان به هر بهانه

           با تمام قلب خود گریستم.......

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشمات و نداره.......هر چی دریا رو زمینه قد چشمات نمیتونه ابر بارونی بیاره

سلام به روی ماه گل زندگیم...خوبی خانومی؟ خسته نباشی یاسی جون

دوستای گلم چطور هستند؟ حالتون چطوره؟ هوای دلتون چطوره؟

الان ساعت 1:50 تازه از سر کار اومدم چون قول دادم همه خاطرات این سه روز رو براتون تعریف کنم میرم سریع ادامه خاطره.

خدا رو شکر که یاسی جون میتونست صبح های زود به بهونه پیاده روی بیاد بیرون چون من صبح ها رو خیلی دوست دارم جمعه صبح یکی از بهترین صبح های زندگیم بود بازم مثل قرار روز قبل من رفتم پارک ولی امروز صبح یه کم  زیارتم طول کشید به یاسمن دیر رسیدم وقتی وارد پارک شدم هنوز پله های پارک رو بالا نرفته بودم دیدم خانومی تند تند داره میاد طرفم الهی فدات بشم هیچ کسی به غیر از خودت نمیدونه که ایمان با دیدنت چقدر زنده میشه درست مثل یه درخت پیر که مدتهاست بارون نخورده.

وقتی اومد طرفم داشت نفس نفس میزد....... جیگرم داشت ورزش میکرد دستش رو گرفتم مثل دیروز شروع کردیم به پیاده روی توی پارک ...... اون روز صبح چون جمعه بود پارک خیلی خلوت بود میشه گفت تعداد آدمای پارک انگشت شمار بودن یه روز خوب و خلوت برای دوتا دیوونه که خیلی وقت تو حسرت دیدن هم بودن ...... رفتیم روی یه صندلی نشستیم مثل همیشه تا وقتی صداش میاد تو گوشم عقل از سرم میپره کلی حرف آماده کرده بودم که با یاسمن بزنم ولی وقتی کنارش میشینم لال میشم دوست دارم فقط تو چشمای نازش نگاه کنم یه هوای خنک و عالی که با بودن یاسمن کنارم دیگه به اوج خوشبختی رسیده بودم و از خدا به غیر از سلامتی گل یاسم هیچی نمیخواستم ...... ولی هیف این زمان با من و یاسمن خیلی لجه با بیشترین سرعت پیش میره تا یه پلک میزدم نیم ساعت می گذشت نشسته بودیم که یه کلاغ دنبال یه چند جوجه گنجشک کرده بود که آخر سر اون کلاغ سرتق یکی از جوجه ها رو گرفت و رو چمنا افتاد به جون جوجه گنجشک اگه بدونید مادرش چطوری جیک جیک میکرد الهی فدای دل نازکت بشم یاسمن چقدر از این صحنه ناراحت شدی ولی این سرنوشت اون جوجه بود که این بلا سرش بیاد درست عین سرنوشت ما که مجبور هستیم به قبولش.

وقتی تصمیم گرفته بودم برم دیدن گل یاسم خیلی تو پاساژ و مغازه ها و بازار گشتم که یه چیزی جلوی چشمم بیاد که ارزش گل یاسم رو داشته باشه گیر نیاوردم خیلی گشتم هر چیزی رو میدیدم به دلم نمینشست هر چیزی رو که دست میزاشتم حتی قطره ای خوبی هاش رو نمیگرفت حتی وقتی با آبجی ف... حرف میزدم بهش گفتم آبجی هر چی گشتم هیچی پیدا نکردم برای یاسمن چی بگیرم؟آبجی گفت یه چیز کوچیک برای یادگاری گفتم چی؟ گفت نمیدونم آخر سر دست خالی رفتم ...... ولی یه چیز با ارزش گیر آوردم.

توی پارک نشسته بودیم نمیدونستم از کجا شروع کنم گفتم عین همون چیزی که تو ذهنمه میگم گفتم یاسمن هر چی گشتم چیزی که ارزش و لیاقت عشق تو رو داشته باشه نبود برای همین دست خالی اومدم ....من یه پلاک الله داشتم که خیلی دوسش داشتم ولی از جمعه پیش بیشتر دوسش دارم میگن همیشه دوست داشتنی ترین چیز رو به عشقتون بدین......  اون پلاک برای من خیلی با ارزش بود ولی گل یاسم رو از هر چیزی توی این دنیا بیشتر دوسش دارم همیشه آرزو داشتم خودم اون پلاک رو گردنش مینداختم......  از دور گردن خودم باز کردم تا یاسمن بخواد بفهمه که چی شده اونو بستم دور گردنشو.........

همیشه آرزوی قلبیم این بود که یاسمن رو از ته قلب خوشحال کنم و خدا رو شکر به آرزو رسیدم الهی فدای اون چشمای اشکیت بشم از وقتی که اون پلاک الله رو گردنت دیدم دیگه خیالم راحت شد که الله همیشه پیشت هست و ازت مواظب میکنه ...... از اینکه تونستم یاسمن رو خوشحال کنم دیگه داشتم بال در میاوردم چون خودم حس میکردم بهترین کادوی زندگیم رو به عشقم دادم چیزی بالاتر از اون نبود برای من چقدر اون پلاک رو نگاه کردم میخواستم خوب تو ذهنم بمونه.

بلند شدیم رفتیم یه دوری توی پارک زدیم و یه چندتا عکس گرفتیم دوربین دست همه دادیم دست یه پیرمرد دادیم دست یه برادر بسیجی دادیم دست یه دوست دختردوست پسر دادیم خلاصه کلی عشقبازی کردیم ...... یادمه روی یه صندلی نسشته بودیم که یه دفعه ای یاسمن گفت ایمان اون گل شقایق رو میبینی که پای اون درخت در اومده گفت ایمان برم برات بچینمش منم از فرصت استفاده کردم دوربین رو درآوردم گفتم تا گل رو چید و برگشت ازش عکس میگیرم که غافل گیر بشه این کارو کردم کلی خندیدیم الهی فدای خنده هات بشم تو همیشه بخند الهی گریه و اشک همیشه از چشمای نازت بار سفرش رو ببنده و بره

راستی یادم رفت یاسمن شیطون میدونست چی سرش کنه که ایمان هلاکش بشه همون شال سفیده که خودم براش گرفته بودم و به وسیله یکی از دوستام به دستش رسونده بودم سرش کرده بود ...... تو همیشه مهربونی همیشه میدونی چه سازی برای دل ایمان بزنی.

همه چیز عالی بود ولی این وسط یکی با ما خیلی لج بود اونم زمان بود چون مثل باد میرفت هر کاری میکردیم دیر تر به در پارک برسیم جوری که کامل در پارک رو دور زدیم چون تحمل جدایی رو نداشتم یاسمن بهم گفت ایمان بعدازظهر نمیتونم بیام بیرون چون نمیشد ولی قرارمون شد شنبه صبح توی همین پارک.

وقتی ازش جدا شدم یه کم صبر کردم که فاصله بگیره دوباره پشت سرش رفتم تا سیر نگاش کنم و برای روزای سرد تنهایی آذوقه داشته باشم وقتی سوار ماشین شد خیلی نگاش کردم یه حسی میگفت این آخرین نگاه ماست ولی میگفتم نه شنبه صبح میبینمش ولی بازم اون حس نهیب میزد بیچاره این آخرین باری بود که یاسمن رو دیدی.

دلم خیلی گرفته بود دوباره با یه دنیا غم رفتم پیش آقا گفتم میرم اونجا کلی سبک میشم ان شاالله قسمت همه بشه وقتی چشم آدم به گنبد طلائیش میوفته روح آدم پرواز میکنه.

دوستای گلم توی این دنیای بزرگی که همیشه ما توش داریم مثل یه ماهی شنا میکنم بعضی وقتا طوفان میاد بعضی وقتا هوا ارومه بعضی وقتا که خسته شدین چیزی گیرتون نمیاد که بهش تکیه کنید بعضی وقتا یه ساحل ناز و قشنگ با شن های گرم و نرم و با درختای قشنگ پیدا میکنید همیشه سعی کنید توی این دنیا شنا کنید و از یه جا موندن فرار کنید شنا کنید یا اون جزیره رو مثل من پیدا میکنید یا.....

فدای ناز چشمای همتون که خستشون میکنید برای خوندن خاطرات ایمان توی این سه روز تاریخی

یاسمن گل زندگیم همه چیزا توی این دنیا با تو شروع میشه و به تو ختم میشه آخر هر چیزی اسم تو هست....یاسمن...یاسمن

دوستت دارم خانومی خودم

فدای ناز نگات

یاسمن

م-پائیز

 

 

من آن تخته پاره ام

           که سال هاست

                در ساحل خاموشی

                               سیلی خور امواج است

 یا قایقی پهلو گرفته

          در دل اقیانوس که مدتی است

  در آرزوی ساحل نمناک بغض ها را

                                      بااعماق گلو می کشاند

                           و هرگاه اشکی از چشمانش جاری میشود

                                             سرش را در زیر آب فرو می برد

                    تا قطره اشکش در دل دریا گم شود.

                                                   چقدر دوریم از هم !!....

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 2 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

خدای من تو هستی ....یاسمن

صدتا سلام به گل یاس زندگیم. حالت چطوره عشقه من؟

سلام به رفیقای با وفام حالتون چطوره؟ احوال دلاتون؟ نکنه بارونیه؟ نکنه ابرای سیاه تو اسمون دلاتون جا خوش کرده باشن؟ دعا میکنم خورشید عشق به دلاتون بتابه و ابرای سیاه جاشون رو به یه هوای صاف افتابی بده.

میخوام ادامه خاطره رو براتون بنویسم :

قرار بود گل زندگیم ساعت 3 بهم زنگ بزنه همین طور هم شد نشسته بودم که دیدم تل زنگ خورد وقتی صداش به گوشم میرسه دست و دلم میلرزه الهی فدای اون صدات بشم الهی ایمان قربونت بره یاسی جون بهم گفت که ساعت 5 توی همون پارک قرار بزاریم گفتم چشم من میام بازم رفتم کلی به خودم رسیدم ولی وقتی توی آینه خودم رو دیدم همون ایمان شلخته بودم با یه دنیا امید و ذوق راهی پارک شدم وقتی به پارک رسیدم رفتم روی همون صندلی که امروز صبح برای اولین بار همدیگر رو دیدیم نشستم و منتظر عشقم شدم نمیدونید چه ذوقی داره منتظر کسی باشید که همه وجودتون رو تسخیر کرده مثل یه آدمی شده بودم که حکم اعدامش رو دارن باطل می کنن و آزادش میشه چون وقتی یاسمن با منه آزاد آزادم.

ساعت 5 شد دیگه صدای قلبم شده بود تاپ و توپ دیگه داشتم نگران میشدم ساعت شد 5:15 .ولی یاسی نیومد دیگه داشتم مطمئن میشدم که براش مشکلی پیش اومده که نیومده دیگه داشتم ناامید میشدم که دیدم خانومم داره میاد الهی ایمان پرپر اون راه رفتنت بشه الهی ایمان پیش مرگت بشه وقتی نزدیک میشی قلبم میخواد وایسته چون وقتی نزدیک میشی دیگه قلبم تحمل عشقت رو نداره میخواد جا بزنه وقتی اومدی جلو دست دادی میخواستم بهت بگم که ایمان آخر یه روز واست میمیره ولی دلم نیومد لبخند رو از روی لبات بچینم رفتیم روی نیمکت نشستیم الهی فدات بشم خیلی حرف زدیم که نمیشه اینجا زد.

یاسمن وقتی کنارت میشستم انگار دارم توی اسمونا سبک پرواز میکنم آخه عشقت خیلی بزرگه از آسمون هم بزرگتر پرنده قلبم راحت میتونه توش پرواز کنه خیلی اسرار کردم که بریم یه جایی ولی یاسی اسرار داشت که کنارهم توی پارک بشینیم

میدونی یاسمن من جلوی تو بله نمیتونم بگم خیر هم نمیتونم بگم فقط میتونم بگم چشم بگی ایمان بمیر میگم چشم بگی ایمان جونت رو میخوام کادو پیچ برات میفرستم.

تا ساعت 8 شب توی پارک نشستیم و گپ زدیم از هرچی بگید حرف زدیم ولی بعضی وقتا حرفامون تموم میشد یاسی نمیدونی دلم چقدر برای اون روز بعدازظهر تنگ شده چقدر؟

من جمعه مجبور بودم برگردم چون باید میومدم و میرفتم سرکار مرخصی نداشتم وقتی یاسی اینو شنید مثل خودم کلی دلش گرفت گفت ایمان نمیشه شنبه بری گفتم یاسی نمیشه یاسی هم قبول کرد که نمیشه

یادم بود گل یاسم چی دوست داره منم رفتم همون چیزو خریدم و خوردیم الهی فدای دستات بشم که چیپس دونه دونه میزاشتی دهنم وقتی خواستیم جدا بشیم دلم خیلی گرفت گفتم (( ببخشید)) ......کارو شرکت میخواد چی بشه هر چی بشه بشه من نمیرم یاسی میمونم شنبه عصر میرم حداقل اون طوری یه روز بیشتر پیشت میمونم وقتی ازم جدا شد یادم رفت عینکم رو که تو کیف یاسی گذاشته بودم بردارم بنده خدا گفت ایمان یادت نره ولی اینقدر مشغول حرف زدن شدیم که یادمون رفت خیلی دوویدم که پیداش کنم ولی سوار ماشین شده بود و رفته بود به خودم گفتم زنگ میزنم خونشون تا رسید بهش میگم چون خونشون نزدیک بود ولی به ساعت  نگاه کردم دیدم خیلی دیره نمیشه زنگ زد گفتم زنگ میزنم به آبجی ف... به آبجی میگم که به یاسی زنگ بزنه وبهش بگه که حواسش به عینک باشه میترسیدم براش دردسر بشه  ولی از شانس بد من نه خونه یاسی اینا جواب میداد نه خونه آبجی ف... رفتم پای یه تلفن دیگه دیدم یه خانومی داره زنگ میزنه بعد به من گفت آقا لطفا بگید که با مهدی کار دارم منم چیزی نگفتم ولی هر چقدر زنگ خورد مثل اینکه این آقا مهدی دختر خانومه رو پیچ زده بود منم از فرصت استفاده کردم گفتم یه جا میگیرم بگید با ف... کار دارم ولی هر چی خونه ابجی ف... زنگ خورد کسی گوشی رو برنداشت بعد گفتم یه جا دیگه زنگ میزنم بگید با یاسمن کار دارم تعجب کرد گفت چندتا؟ تو دلم گفتم(( معذرت)) به تو چه

سرتون رو درد نیارم کلی کل انداخت آخر سر خودم از یه تلفن دیگه زنگ زدم و کلی با یاسمن حرف زدم.

اینم از روز پنج شنبه که خیلی زود و بی رحمانه تموم شد بچه ها میدونید ساعت چنده؟...... 12:42 دقیقه تازه فردا صبح باید برم سر کار کی میتونه پا شه.

یاسی جون الهی فدات بشم الهی قربونت برم تموم امیدم تو زندگی بعد خدا تو هستی

الهی فدای دستات بشم

دوستای گلم بقیه خاطرات پست بعدی

من برم بخوابم که دیر کردم J

 

 

 

 

 

و آه

پنچشنبه هم روز خوبیست

که خودم،

روسری گلدارت را

روی سنگهای مرمری اتاقت می گیرم

تا خدا تنهایم را

                       " اناالله وانا الیه راجعون"

 

 

 

فدای ناز قدمای همتون

م-پائیز

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

ایمانم عاشقانه می پرستمت

ایمانم الهی فدات بشم عزیز دلم بخدا نمیدونم در مقابل این همه خوبی تو چی بگم

جز اینکه عاشقانه می پرستمت

الهی فدای دستای خستت بشم بخدا همیشه در مقابل خوبیات کم میارم

ایمان اینقدر قشنگ نوشتی که دلم میخواست تا اخرش بخونم ببینم چی میشه ایمان

بخدا شیرینترین لحظه زندگیم فقط همون دو روز بود یادته چقدر تو اون خیابونها راه رفتیم

درست 3ساعت الهی فدات بشم میدونستم چقدر پاهات درد گرفته اما اصلا برو خودت نمیاری

ایمان یاسی همیشه در مقابل توو خوبیات یه ذره بیشتر نیست ایمانم بخدا برام مقدسی بهت نیاز دارم

مثل نفس عزیزم به خدا وقتی خوندم اشکم جاری شد اون روز چه صبحی بود ایمان قشنگترین صبح زندگیم

ایمانم اینو بدون یاسیت فقط یه دل داشت اونم پیش تو جا گذاشت عزیز دلم نفسم همیشه برای

خوشبختیت دعا میکنم الهی همیشه دلت شاد باشه فدای اون قدمهات یادت بهم گفتی یاسی قدمهامون رو نیگا

چقدر با هم هماهنگیم اخ ایمان بعد از خدا تو رو می پرستم چون عشقی. بخدا با تو رنگ یه عشقی رو دیدم

که تمام عمرم با اون رنگ زندگی میکنم ای کاش لیاقتت رو داشتم

ایمانم فدای مهربونیات فدای خوبیات همیشه دوستت خواهم داشت

عزیزم عاشقانه دوستت دارم الهی فدات بشم من لایق اینهمه لطف نیستم

دوستت دارم

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 5 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

فدای مهربونیات رنگین کمان من

 

دوستای خوبم سلام

جیگر طلای ایمان سلام….. خوبی؟….. فدای چشمات بشم

میرم ادامه خاطره پنج شنبه ...کجا بودیم؟؟...آها اونجایی که گل یاسم رفت روی صندلی منتظر آبجی ف... شد.

رفت کنار یه خانوم نشست و شروع کرد باهاش حرف زدن منم رفتم پشت سرش روی یه صندلی نشستم و قربون صدقش رفتم کلی باهاش تو دلم حرف زدم میخواستم برم روبروش وایستم ولی روبه روش یه استخر خیلی بزرگ بود که وسط استخر یه فواره بزرگ بود مجبور شدم برم اون ور استخر وقتی رسیدم اون ور استخر زول

زدم بهش نگاه کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود سه روز بود صدای نازش رو نشنیده بودم.

یه لحظه خواستم جام رو عوض کنم که از یه زاویه دیگه نگاش کنم به خودم اومدم دیدم وای خدای من نیستش گفتم ایمان گمش کردی دلم هوری ریخت داشت بغضم میگرفت که دیدم ابجی ف... اومده و یاسی جون رفته پیش آبجی ف... دیدم ابجی ف... مثل قولش رفت یلدای کوچولو رو ….. (( الهی فدای چشمای نازش بشم …..آبجی ف... تو پارک به یاسمن هم گفتم یلدا کوچولو خیلی چشمای نازی داره یه چشم خمار خوشکل الهی چشمای یلدا جون همیشه امید زندگیت باشه)) ….. خلاصه ابجی ف... یلدا کوچولو رو گذاشت روی یکی از شیرا …..میدیدم یاسی میگفت ف... بریم قدم بزنیم ولی آبجی ف... میگفت نه بعد روی همون صندلی کنار شیر نشستن من صبح به ابجی ف... گفته بودم ابجی ف... اگه منو دیدی و شناختی هیچ عکس العملی نشون نده ولی اون لحظه از حرف صبحم پشیمون شدم گفتم خوب ایمان این تو این یاسمنت چطوری میخوای بگی میخوای بگی من ایمانم اونم میگه به من چه تو ایمانی….. (( البته جیگر طلا شوخی کردم)) ….. یه دفعه ای

یه فکری به ذهنم رسیدتنها زمانی بود که فکرم خوب کار کرد عکس 4*3 یاسمن تو کیفم بود اونو در اوردم گذاشتم تو جیب پیرهنم شروع کردم رفتم به طرفشون خدا شاهده با هر قدم نزدیک شدن به یاسمن قلبم شروع میکرد به تندتر زدن همه چیز ثابت شده بود و فقط من داشتم به طرفشون میرفتم دستام میلرزید رفتم جلوی نیمکت وایستادم یاسی به خودش میگفت این پسره چقدر پرو …..ول کن نیست….. منم رفتم روبه روی ابجی ف... وایستادم دیدم یاسی سرش رو آورده پایین که اصلا نمو نبینه منم عکس رواز جیبم در آوردم گرفتم جلوی ابجی ف... نشون دادم به آبجی ف... گفتم معذرت میخوام خانوم من دنبال این خانوم میگردم شما میشناسیدش؟

بعد دیدم ابجی ف... خندش گرفته یاسمن یه لحظه با شنیدن حرفم کنجکاو شد عکس رو نگاه کرد دید عکس خودشه یه نگاهی به من کرد خدا شاهده داشتم سکته میکردم دوتامون شکه شده بودیم دوتامون هل کرده بودیم حتی دست هم ندادیم یاسمن نهایت زورش فقط تونست بگه ایمان منم گفتم جونه دل ایمان….. به خدا مغزم کار نمیکرد چی بگم اینقدر هول شدیم که یه جوری نشستیم که ابجی ف... وسط نشسته بود که بعد دیدم خندش گرفته میگه چتونه شما بیاین کنار هم بشینین باورم نمیشد کنار یاسمن بشینم اونم توی واقعیت….. دوتامون هل شده بودیم حرفی برامون نمیومد و نمیتونستیم حرف بزنیم دوتامون لال شده بودیم فقط همدیگر رو نگاه

میکردیم …..باور اینکه بعد اون همه دوری و حسرت حالا پیش هم نشسته بودیم سخت بود. توی همین رویاها بودیم که دیدم آبجی ...میگه بریم قدم بزنیم وقتی کنارش بلند شدم به وجود یاسمن افتخار کردم چون اولین باری بود که تو زندگیم از وجودم توی این دنیا احساس خوشحالی میکردم کلی با هم راه رفتیم و باورم نمیشد این روز اتفاق بیوفته روی یه صندلی نشستیم کلی قربون صدقه هم میرفتیم .الهی بمیرم...آبجی ف... توی اون گرما گفت من با یلدا دارم میرم قدم بزنم که شما راحت باشید کلی با هم حرف زدیم از همه چیز از روزایی که ساعتها با هم بودیم بدون اینکه همدیگر رو ببینیم….. خیلی زود ساعت 10 شد یاسی جون باید میرفت خونه و نمیشد بیشتر از این بیرون میموند الهی فداش بشم که همیشه با وجودش قلبم رو ارامش داده آبجی ف... گفت من میرم دم در پارک تا شما بیاید خیلی تشنم بود به یاسی گفتم بریم یه چیزی بگیرم بخوریم که یاسی جون گفت بریم آب بخوریم وقتی رسیدیم جلوی آب سردکن کلی دختر بچه جمع شده بودن از مدرسه اومده بودن صبر کردیم همشون آب خوردن و رفتن دیدم گل یاسم دستش رو گرفته زیره شیراب نگام میکنه منم داشتم نگاش میکردم گفت مگه تشنت نیست الهی بمیرم واسه اون دلت یاسمن….. وقتی نگاش کردم که خودش آب نخورد اول دستش رو گرفت زیره شیر آب به من گفت تو اول بخور یه لحظه تو دلم گفتم آخ خدا جون تموم مهربونیای دنیا رو تو وجود گل یاسم خلاصه کردی همه خوبی هایی که همه مردم جداگونه دارن یاسمنم یه جا داره منم سرم رو گرفتم پایین و سیر از دستای نازو مهربون خانومی آب خوردم و برام اون آب گوارا ترین آب بود که حتی توی بهشتم میدونم پیداش نمیکنم وقتی آب خوردم دستم رو شستم و گرفتم زیره شیر آب تا گل زندگیم تشنگیش بر طرف بشه وای خدا دنیا اینقدر قشنگ بودو تو به من نشونشنداده بودی زیبایی این دنیا فقط میتونه با وجود عشق آدم به وجود بیاد الهی فدات بشم یاسمن.

وقتی رسیدم دم در پارک فهمیدم که من دوربین رو الکی با خودم آوردم اصلا عکس نگرفتیم خیلی ناجور بود بازم میخواستم آبجی ف ... و یاسمن رو نگه دارم ولی میخواستم آذوقه جمع کنم برای روزهای تنهایی از آبجی ف... اجازه گرفتم که بریم یه فیلم برای دوربین بگیریم و بیایم بعدش برن….. گفت باشه با یاسمن رفتیم یه عکاسی کنار پارک بود یه فیلم گرفتم برای دوربین و یه چندتا اب میوه هم گرفتم چون خیلی گشنم بود هیچی نخورده بودم وقتی رسیدیم تو پارک ابجی ف... زحمت کشید و چندتا عکس تاریخی و به یاد موندنی از ما دوتا گرفت و به یاسی جون گفتم تا الان با هم هستیم قراره بعدازظهر رو هم بزار و قرار شد ساعت 3 زنگ بزنه محل اقامتم به یاسی جون گفتم من روم نمیشه زیاد اسرار کنم آبجی ف... بیاد….. تو بهش بگو که بیاد خوشحال میشیم یاسی جون خیلی اسرار کرد ولی ابجی ف... کار نداشت نتونست بیاد دیگه عزم رفتن کردیم تا نزدیکایی جایی که میخواستن سوار ماشین بشن برن باهاشون رفتم بقیه راه رو با نگاه دنبال کردم بعد یادم افتاد که یه

زنگی به یکی از دوستام بزنم اونم با خانومش بعدازظهر بیاد که چهارتایی با هم باشیم.مشغول تلفن حرف زدن بودم که دیدم گل یاسم دوباره رفت تو پارک تعجب کردم وقتی برگشت دیدم خانومی جا عینکیش رو جا گذاشته الهی قربون اون حواس جمت بشم مگه ایمان برات حواس گذاشته الهی فدای قدوبالاش بشم….. دوستم میگه ایمان چی میگه چرا اینقدر قربون صدقه میری بهش میگم تو خبر نداری یه عاشق وقتیمعشوقش رو فقط نگاه میکنه چه لذتی میبره انگار رفته زیارت وقتی رفتن از پشت شیشه یاسی برام دست تکون داد.به خودم گفتم بی معرفت نمیخوای بری زیارت بعد یه ندایی تو قلبم شنیدم گفت ایمان کعبه عشقتو یاسمنه اول باید اونو زیارت میکردی.......

دوستای خوبم ادامه خاطره برای پست بعدی.

آخر هر چیزی اول هر چیزی فقط به عشق یاسمن

دوستت دارم خانومی

اگر میدانستی چقدر دوستت دارم

     باران را

              بهانه نمیکردی

                                  رنگین کمان من

 

فدای مهربونیات رنگین کمان من 

م-پائیز

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12 PM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

بچه خیلی شرمنده ام

گفته بودم دستام خسته شد به خدا راس میگم ولی وقتی نظرات رو خودم خستگی از تنم در رفت دیدم بچه ها گلگی کردن که چرا ایمان به ما سر نمیزنه فدای ناز قدماتون این ایمان خیلی گرفتاره به خدا شرمند همه شما هستم به خدا گرفتارم همین که بتونم پست ها رو بنویسم شاهکار کردم شرمنده روی ماه همتون هستم باور کنید بعضی وقتا نمیتونم حتی برای گل یاسم که تموم زندگیم به دستاش خلاصه میشه و مرگ و زندگیم دست خودشه حتی آف بزارم بدونید هموتون وقتی میان برای نظر قدمای خستتون رو میزاریم روی چشمای خیس ایمان.

دوستای عزیزم اگه تو وبلاگاتون نظر نمیدم تصور نکیند که ایمان بهتون بی احترامی کرده خدا با گل یاسم شاهدهن که همیشه شماها با نظراتتون دلم رو گرم کردید ولی این زندگی شلوغ آدم رو مجبور به کارایی میکنه که اطرافیانش از دستش دلخور بشن.

من حتی برای آبجی ف... تا حالا تونستم یه نظر بزارم تو قسمت نظرات وبلاگش

اگه دیدین ایمان پیشتون نمیاد ببخشینش.

برای اینکه تونسته باشم از هتون تشکر کنم فدای ناز قدهاتون:

آرام_پریشان / پدارم / ندا / غزال / پوریا / سعید / ایمان / شیرین / غلام رضا / مهدی امیری / محسن / آباد / لیلا(م.ف) / فاطمه وحمید / ناجی وجزیره / یاسمن / نیکو / یاس ومحمد / حمیدونگین / قطره بارون الهام / میثم / یلدای خودم (آبجی ف...) / مینا / جاوید / میلاد / ورپریده / خورشید شب / منصور / آخرین عابر شب / عباس نظیری / نسرین / سارا... و همه دوستایی که اسمشون از قلم شکستم افتاد.

جمال روی همتون رو عشق است.

یاسمن الهی ایمان فدات بشه تو همیشه جور منو میکشی و برای دادشی ها و آبجی هامون مینویسی الهی ایمان پرپر اون انگشتات بشه که همیشه برام مقدس بوده.

امروز جمعه هست روز آقام مهدی بچه بیاین با من وگل یاس زندگیم برای اقا امام زمان دعا کنیم که زودتر بیاد حداقل تا وقتی زنده هستیم بیاد چون اگه بیاد خیلی خوب میشه اگه آدم خوبی بودیم که خیلی باحال میشه اگه آدم بدی بودیم که بماند.

چون اگه اقا بیاد آدمای خوب از آدمای بد جدا میشن دنیا یه دست میشه نگید ایمان از اون آدماست نه به خدا اصلا آدم خشکی نیستم پاش برسه خیلی کارا میکنم ولی یه چیزایی رو اصلا نمیشه از خاطر برد خوبی اومدن آقا اینه که حداقل اون آدمایی که از جیب منو تو دارن با کلک و دزدی میخورن شکمشون اینقدر بزرگ شده که من و تو رو نمی بینن میرن گم میشن

قربون دلهای همتون

 

خاک پاتون ایمان ( م-پائیز)

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

بهترین پنج شنبه عمرم .......

سلام دوستای خوبم

و سلام به گل یاسم

الهی فدات بشه ایمان همین الان خودت بهم گفتی ایمان وب رو بنویس که همه منتظر خاطرات هستن منم گفتم چشم ......

الان جمعه صبحه...... خاطرات پنج شنبه رو قرار بود پنج شنبه بنویسم ولی ظهرش که خونه نیومدم از سر کار چون کار عقب مونده زیاد بود شب خواستم بنویسم که وقتی از شرکت زدم بیرون باز عشق یاسمن زد تو سرم و منو مثل کفتر جلد برد تو پاتوق بی قراریام اونجا کلی باهاش حرف زدم نفهمیدم کی ساعت 11:30 شد وقتی برگشتم ساعت 12 بود و خیلی حالم بد بود برای همین افتاد به امروز که جمعه هست.

 

پنج شنبه صبح ساعت  تقریبا 5:30 از سوئیتی که گرفته بودم زدم بیرون قرار بود اول برای ابجی ف... زنگ بزنم که بهش بگم رسیدم یا نه...... لباسم خیلی چروک بود چون لباس توی کیف خیلی زیره فشار بود برای همین کلی چروک شده بود اصلا هول شده بودم نمیدونستم چی بپوشم چون قرار بود عشقم رو ببینم اصلا قابل درک نبود همش خیال میکردم خوابم یه گوشه ای که گیر میاوردم میزدم تو صورتم که از خواب پا شم ولی میدیدم که واقعیته هر چی گشتم یه اتوشویی گیر نیاوردم هر چی هم وبود بسته بود آخه حق داشتن آخ کی صبح زود میاد برای اتو ......خلاصه تسلیم شدم و زنگ زدم به ابجی ف... که در جریان باشه باور کنید هر وقت یاد خاطره میفتم جایی که میرسم اسم آبجی ف... میاد خجالت میکشم چون خیلی پرو بودم ساعت 6 صبح زنگ زدم خونشون ...... (( آبجی شرمنده ...عشق یاسمنه دیگه عقلی برام نذاشته)) با آبجی هماهنگ کردم بهم گفت ساعت 7:15 ما تو پارکیم همین الان زنگ میزنم به یاسی که منم باهات میام پیاده روی ......ساعت 6 بود گفتم خدا تا ساعت 7:15 من چیکار کنم دق میکنم اینقدر فکر میکنم سرتون رو درد آوردم رفتم پارک اول حسابی اول تا آخر پارک رو قدم زدم که دستم بیاد خیلی پارک بزرگی بود تقریبا یه ربع طول میکشه که از اولش رفت تا آخرش ولی این یه ربع برای آدمای عادیه نه دوتا عاشق که بعد مدت ها همدیگر رو گیر اوردن اون وقت این یه ربع میشه یه ساعت.

یه چشمم به ساعت بود یه چشمم به در پارک آبجی گفته بود ما میام کنار اون دوتا شیر سنگی...... دور نشسته بودم ساعت دیگه شده بود 7:15 من منتظر بودم شدیدا...... یه دفعه ای چشمم افتاد به خانومی که تا دیدمش دلم هوری ریخت گفتم این خانوم خشکله ای که اینجاست کسی نیست جز نازگلکم یاسمن...... چون همیشه تا صداش رو میشنیدم دلم هوری میریخت هر بار باهاش حرف میزدم حس میکردم دفعه  اول که صداش رو میشنوم حالا چه برسه که ببینمش داشتم عش میکردم...... دیدم خانومی یه کفش اسپرت با یه شال سبز و جا عینکیش هم دستشه داره از پله های پارک میاد بالا.

الهی قربون اون قدوبالات بشم که ایمان و روانی کردی.

من دور زدم دور دور نگاش میکردم روی یه صندلی نشستم دیدم داره میاد از جلوی من رد میشه جرات نداشتم سرم رو بالا نگه دارم اومد رد شد یه نگاه انداختم دلم میخواست فداش بشم ولی گفتم بزارم ببینم میشناستم یا نه...... آخه طفلک حق داشت اگه هم میشناختم اصلا باور نمیکرد اونجا باشم...... یه نگاهی کردو و یه لحظه توی خاطراتش مرور کرد و شک کرد ولی باز به راهش ادامه داد رفت طرف آبسرد کن منم دنبالش رفتم ولی یه لحظه لای درختا گمش کرد همش دنبال یه شال سبز میگشتم یه دفعه ای دیدم روبرومه داره میاد یه دفعه ای مکث کردم پاهام خشک شده بود ولی بازم برای اینکه لو نرم ادامه دادم اومد از کنارم رد شد هزار بار قربونش رفتم اصلا دلم نمیخواست نگام رو بدوزدم میدونم تو دلش میگفت عجب پسره پرویی ول کن نیست یه لحظه گفتم سر به سرش بزارم گفتم نه ایمان مگه مریضی میخوای گل یاس رو اذیت کنی از کنارم رد شدو رفتو منم ازعطرش مست شدم اصلا برام باور کردنی نبود آخه همیشه ناامید بودم به دیدنش ولی حالا از کنارم رد شد...... روی یه صندلی نشست و منتظر آبجی ف... شد.......

دوستای گلم به خدا انگشتام درد گرفت دلم نمیاد خلاصه کنم چون برام خیلی شیرینه تا اینجا رو داشته باشید بقیش باشه برای پست بعدی.

گل یاس زندگیم ......اینقدر خوبی که مرور خاطراتتم برای رویایی.

به امید دیدار

 

اگه خواست يه روز نباشه، توي خلوت شبونه ام

اي خدا كاري كن اون شب، از غم عشقش بميرم

 

 

م-پائیز

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9 AM توسط یاسه سفید وعشقش ایمان |

خرم آن روز کزین منزل ویران برم.....راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

سلام دوستای خوبم

قول داده بودم خاطرات هفته پیش رو بنویسم......

 امروز چهارشنبه بود یه چهارشنبه ای که برام خیلی سخت بود افتاده بودم توی یه کویر که هرچی میرفتم تموم نمیشد از طرفی دوری راه ......که هر چی میرفتم تموم نمیشد از طرفی این که یاسی جون خونه آبجی ف... بود ومن انجا نبودم داشت دیوونم میکرد.

قرار بود من برسم و ببینمش گفته بودم...... نزار بره بیرون تا من بیام ولی به خدا هر چی میرفتم این کویر از یزد تا طبس تموم نمیشد خیلی زجر کشیدم باور کنید دو تا دستام توی آفتاب کویر افتضاح سوخت جوری که الان یه هفته از اون روز میگذره داره پوستش میریزه ولی عمرا از دلم بیشتر نسوخت .

ساعت 8 شب بود که رسیدم تربت حیدریه خیلی دیر کرده بود میدونستم یاسی جون از خونه ابجی ف... رفته خیلی دلم سوخت که چرا به موقع نرسیدم با آبجی ف... تماس گرفتم که هم برای بد قولیم معذرت خواهی کنم هم یه برنامه دیگه بریزم که وقتی زنگ زدم کلی شرمنده شدم چون از صبح تا ساعت 5/6 یاسی جون رو با هر دروغی و بهونه ای نگه داشته بود تا من برسم ولی من نرسیده بود کلی ازش معذرت خواهی کردم(( آبجی ف... خیلی شرمنده هستم)) خلاصه دور از چشم یاسی یه برنامه دیگه ریختیم آبجی ف... به من گفت فردا صبح میخواد بره پیاده روی اگه آقا ایمان شما فردا صبح میرسید بگید که منم بیارمش اونجایی که شما میخواین منم گفتم معلوم نیست که برسم یا نه چون ایمان هیچ وقت به یه ساعت بعدش امیدوار نیست ولی اگه رسیدم فردا صبح قبل از 6 زنگ میزنم که شما هم هماهنگ باشید.

وقتی دوباره نشستم پشت فرمون یه کله رفتم به سمت مشهد ساعت 12 شب بود که رسیدم دلم میخواست راه به راه برم حرم ولی اگه بگم چشمام باز نمیموند باورتون نمیشه چون دقیقا از صبح سه شنبه تا چهارشنبه شب ساعت 12/1 من حتی یه چرت هم نزده بود (( ولی به غیر از چرتهایی که پشت فرمون زده بودم JJ )).

مگه شب صبح میشه هزار بار گوسفند شمردم ولی صبح نمیشد.

بقیه خاطره باشه برای پنج شنبه....

یاسی جون الهی ایمان فدای بارون چشمات بشه وقتی بارون بیاد منو یاد بارون چشمات میندازه بارونی که روی گلبرگ گونه هات سر میخورد خودم با دستام پاکشون میکردم.

ساعت خیلی بی رحمه اصلا صدای ناله های دلم رو نمیشنید یادته چقدر با ساعتم دعوام میشد که آخر سر لجم دراومد و بازش کردم گذاشتم توی جیبم که گذشت زمان رو نبینم ......یاسی هنوز باور ندارم که دستات رو ول کردم وقتی دستات تو دستم بود تا ملائک باهات پرواز کردم صدات بهترین لالای بود برای خوابیدنم خوابی که دوست داشتم هیچ وقت بیدار نشم.

یاسمن چه ساحل قشنگی هستی برای این ایمان کشتی شکسته چقدر قشنگ با آهنگ دلم هماهنگی اون روز صبحی که برای آخرین بار میخواستم بیام ببینمت یه فال حافظ زدم و دقیقا بالای غزل نوشتم تقدیم به گل یاس زندگیم... یاسمن:

 

ای سرونازحسن که خوش میروی بناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

 

یاسمن لحظه ای که دستات رو ول کردم دلم هوری ریخت باورم نمیشد که زورم به هر چی برسه ولی زورم به سرنوشت نرسه توی یه چشم به هم زدم من سوار ماشین بودم تو پیاده شده بودی

الهی فدای ناز نگات بشم...... چقدر دوستت دارم خودم هم نمیدونم؟

همیشه خدا رو شکر میکنم که منو عاشق کسی کرد که ارزش عشق رو خوب میدونه خوب میتونه بفهمه که عشق چیه برای همین اگه از عشقش بمیرم برام بهترین سعادته میگن اگه کسی عاشق باشه از عشق معشوقش بمیره شهید میشه ......آخه یاسمن ، جون من جلوی بزرگی عشق و تو چه ارزشی داره.؟؟

یاسمنه من خودش استاد عاشقای دنیاست آخه عشق یاسمن بهم یاد داد با محبت با نوازش با ایثار با اینکه خودش دنیای درد بود ولی به من میگفت ایمان در دلت رو باز کن برام دردودل کن و تا حالا که دیونه وار عاشق هم هستیم جوری که به نرسیدم به هم راضی شدیم و قرار گذاشتیم به اون دنیا چون دوتامون به زندگی پس ازمرگ خیلی اعتقاد داریم ولی قراره یاسمن اونم بعد از 100 سال اگه خواست بمیره البته اگه ایمان زنده بود یه روز قبل از مرگش به من بگه تا من بمیرم چون حتی یه روز هم بدون یاسمن نمیتونم زندگی کنم.

الهی فدای اون رگای آبی دستت بشم انگار خدا با تموم مهارتش تو رو آفریده دلم میخواد روزی هزار بار برابر عشقت سجده کنم و بپرستمت.

یاسمن دوستت دارم

دوستت دارم                                            

دوستت دارم .......

                         

 

به توازتومی نویسم به توای همیشه دریاد

ای همیشه ازتوزنده لحظه های رفته برباد

 

 وقتی که بم بست غربت سایه ساره قفسم بود     

زیره رگبارمصیب بی کسی تنها کسم بود

 

وقتی از آزار پاییز برگا با هم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

 

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس ازتوگم شدو به قصه پیوست

 

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

 

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

 

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

 

به تو نامه می نویسم ای عزیزرفته از دست

ای که خوشبختی پس از گم شدو به قصه پیوست

 

در گریز ناگذیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیمو شکستیم پشت سر پل های پیوند

 

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم برترازما عشق ما بود

 

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

 

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس ازتوگم شدو به قصه پیوست

 

 

م-پاییز