سلام دوستای خوبم
قول داده بودم خاطرات هفته پیش رو بنویسم......
امروز چهارشنبه بود یه چهارشنبه ای که برام خیلی سخت بود افتاده بودم توی یه کویر که هرچی میرفتم تموم نمیشد از طرفی دوری راه ......که هر چی میرفتم تموم نمیشد از طرفی این که یاسی جون خونه آبجی ف... بود ومن انجا نبودم داشت دیوونم میکرد.
قرار بود من برسم و ببینمش گفته بودم...... نزار بره بیرون تا من بیام ولی به خدا هر چی میرفتم این کویر از یزد تا طبس تموم نمیشد خیلی زجر کشیدم باور کنید دو تا دستام توی آفتاب کویر افتضاح سوخت جوری که الان یه هفته از اون روز میگذره داره پوستش میریزه ولی عمرا از دلم بیشتر نسوخت .
ساعت 8 شب بود که رسیدم تربت حیدریه خیلی دیر کرده بود میدونستم یاسی جون از خونه ابجی ف... رفته خیلی دلم سوخت که چرا به موقع نرسیدم با آبجی ف... تماس گرفتم که هم برای بد قولیم معذرت خواهی کنم هم یه برنامه دیگه بریزم که وقتی زنگ زدم کلی شرمنده شدم چون از صبح تا ساعت 5/6 یاسی جون رو با هر دروغی و بهونه ای نگه داشته بود تا من برسم ولی من نرسیده بود کلی ازش معذرت خواهی کردم(( آبجی ف... خیلی شرمنده هستم)) خلاصه دور از چشم یاسی یه برنامه دیگه ریختیم آبجی ف... به من گفت فردا صبح میخواد بره پیاده روی اگه آقا ایمان شما فردا صبح میرسید بگید که منم بیارمش اونجایی که شما میخواین منم گفتم معلوم نیست که برسم یا نه چون ایمان هیچ وقت به یه ساعت بعدش امیدوار نیست ولی اگه رسیدم فردا صبح قبل از 6 زنگ میزنم که شما هم هماهنگ باشید.
وقتی دوباره نشستم پشت فرمون یه کله رفتم به سمت مشهد ساعت 12 شب بود که رسیدم دلم میخواست راه به راه برم حرم ولی اگه بگم چشمام باز نمیموند باورتون نمیشه چون دقیقا از صبح سه شنبه تا چهارشنبه شب ساعت 12/1 من حتی یه چرت هم نزده بود (( ولی به غیر از چرتهایی که پشت فرمون زده بودم JJ )).
مگه شب صبح میشه هزار بار گوسفند شمردم ولی صبح نمیشد.
بقیه خاطره باشه برای پنج شنبه....
یاسی جون الهی ایمان فدای بارون چشمات بشه وقتی بارون بیاد منو یاد بارون چشمات میندازه بارونی که روی گلبرگ گونه هات سر میخورد خودم با دستام پاکشون میکردم.
ساعت خیلی بی رحمه اصلا صدای ناله های دلم رو نمیشنید یادته چقدر با ساعتم دعوام میشد که آخر سر لجم دراومد و بازش کردم گذاشتم توی جیبم که گذشت زمان رو نبینم ......یاسی هنوز باور ندارم که دستات رو ول کردم وقتی دستات تو دستم بود تا ملائک باهات پرواز کردم صدات بهترین لالای بود برای خوابیدنم خوابی که دوست داشتم هیچ وقت بیدار نشم.
یاسمن چه ساحل قشنگی هستی برای این ایمان کشتی شکسته چقدر قشنگ با آهنگ دلم هماهنگی اون روز صبحی که برای آخرین بار میخواستم بیام ببینمت یه فال حافظ زدم و دقیقا بالای غزل نوشتم تقدیم به گل یاس زندگیم... یاسمن:
ای سرونازحسن که خوش میروی بناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
یاسمن لحظه ای که دستات رو ول کردم دلم هوری ریخت باورم نمیشد که زورم به هر چی برسه ولی زورم به سرنوشت نرسه توی یه چشم به هم زدم من سوار ماشین بودم تو پیاده شده بودی
الهی فدای ناز نگات بشم...... چقدر دوستت دارم خودم هم نمیدونم؟
همیشه خدا رو شکر میکنم که منو عاشق کسی کرد که ارزش عشق رو خوب میدونه خوب میتونه بفهمه که عشق چیه برای همین اگه از عشقش بمیرم برام بهترین سعادته میگن اگه کسی عاشق باشه از عشق معشوقش بمیره شهید میشه ......آخه یاسمن ، جون من جلوی بزرگی عشق و تو چه ارزشی داره.؟؟
یاسمنه من خودش استاد عاشقای دنیاست آخه عشق یاسمن بهم یاد داد با محبت با نوازش با ایثار با اینکه خودش دنیای درد بود ولی به من میگفت ایمان در دلت رو باز کن برام دردودل کن و تا حالا که دیونه وار عاشق هم هستیم جوری که به نرسیدم به هم راضی شدیم و قرار گذاشتیم به اون دنیا چون دوتامون به زندگی پس ازمرگ خیلی اعتقاد داریم ولی قراره یاسمن اونم بعد از 100 سال اگه خواست بمیره البته اگه ایمان زنده بود یه روز قبل از مرگش به من بگه تا من بمیرم چون حتی یه روز هم بدون یاسمن نمیتونم زندگی کنم.
الهی فدای اون رگای آبی دستت بشم انگار خدا با تموم مهارتش تو رو آفریده دلم میخواد روزی هزار بار برابر عشقت سجده کنم و بپرستمت.
یاسمن دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم .......
به توازتومی نویسم به توای همیشه دریاد
ای همیشه ازتوزنده لحظه های رفته برباد
وقتی که بم بست غربت سایه ساره قفسم بود 
زیره رگبارمصیب بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز برگا با هم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس ازتوگم شدو به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم ای عزیزرفته از دست
ای که خوشبختی پس از گم شدو به قصه پیوست
در گریز ناگذیرم گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیمو شکستیم پشت سر پل های پیوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم برترازما عشق ما بود
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس ازتوگم شدو به قصه پیوست
م-پاییز